سيد محمد باقر برقعى

3150

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

به مه دوهفته گفتم : به مثال مهر رويت * غلط است ، گرچه نسبت تو به مهر و ماه دارى تو شهى به ملك خوبى ، سزد از ره ترحّم * دل بينوا بجويى ، كه چو جم تو جاه دارى ز ره وفا طبيبا ! به علاج كوش و چاره * كه هزار سينه مجروح ، تو ز سوز آه دارى چه شود به دلنوازى ، گذرى به اهل رازى * كه هزار ديده و دل ، تو به سوز و آه دارى اگرت ز ناله « مجمع » نشود به كام ، منديش * كه به روز بىپناهى ، به يقين پناه دارى نظرى اگر كه جانان كند از ره تفقّد * چه غم ار فزون‌تر از حد به جهان گناه دارى ؟ عهدشكن چنان از بادهء عشق تو مستم * كه از خود نيستم آگه كه هستم هلاك آن كمان ابروانم * شهيد غمزهء آن چشم مستم به ناسور دلم مرهم نهى تو * چو گويى خاطرت از جور خستم ببستم رشتهء دل را به زلفت * ز پيوند علايق دل گسستم ز عالم چشم پوشيدم ز عشقت * بريدم از جهان با تو نشستم تو عهد من به هيچ از چه شكستى * مرا برجاست آن پيمان كه بستم به اوج چرخ فرسايم در آن دم * كه عشق تو كند چون خاك پستم ملامت‌گو مكن منعم ز عشقش * كه من دلدادهء روز الستم ميفكن دام زهد اى شيخ بر من * كه من از دام تزوير تو رستم چسان « مجمع » برآرم سر بر دوست * كه نامد در سزا كارى ز دستم